من از پنجره ی کوچک ماه به آن کوچه ی غمگین مینگرم... هنوز رد گامهایت آنجاست هنوز تصویر تو بر قاب رفتن جاری ست... برف میبارد اما گرمای گذرت بر معبر کوچه باقی ست... هنوز نگاه آن کبوتر چاهی بر سر شاخه های انتظار آواز غمگینانه ای میخواند... آن گربه ی کوچک کوچه هنوز در انتظار دستان نوازشگر توست... و من بر چار چوب آسمان ستاره های انتظار را میشمرم آه بشنو ! صدایی می آید گویا غبار از کوچه ی ما میزدایند! و من می گریم غبار کوچه ی من هنوز رنگ قدمهای تو را دارد...!
من از تقدیر میترسم! از سرنوشتی که خدا برایم نوشته است...
من فصل آینده را بلد نیستم
از صفحه های فردا بی خبرم...
نمی دانم در خط های بعد چه خواهد نوشت!
میگویم کاش قلم دست خودم بود...
کاش خودم مینوشتم...
فرشته ای به قلم سوگند میخورد و آن را به من میدهد!
میگوید:بنویس...
دعاهایت رابنویس و ذکرت را...
هر چه میخواهی بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست!
جز آن که چه می اندیشی سرنوشت دیگری نداری...
تقدیرت همان است که خود می اندیشی...
شب است و قلم در دست من...
شب یلدا...
یلدای شب..
پاییز ..
رفت؟
زمستون؟
اومد؟
اون کجا رفت؟
این از کجا اومد؟
اینم میره؟
یا میمونه؟
اکه بره کی میاد؟
اونکه میاد ...اصلا میاد؟
شایدم نیاد...
روزگار غریبیست نازنین..
شب یلداتون مبارک...

یک کوچه آنسوترتورا گم کرده ام شاید
شاید تو را پیدا کنم این روزها باید !
این روزهایی که دلم لبریز تنهاییست
میمانم اما ماندنم هر دم شکیباییست
میخندم اززجری که تقدیرم به من داده
از اتفاقی که به نام ِ عشق افتاده
افتاده از چشمان تو بر روی دستانم
یا مثل بیماری مرموزی به این جانم
وقتی که می رفتی نگفتی دیر می آیی
هر روز من شد انتظاری پوچ و رویایی
یک لحظه دیدم بی تو در تنهاییَم ماندم
آن لحظه را درسرنوشتم ((خودکشی)) خواندم
فردا دگر معنی ندارد روز یعنی روز
امروز و فرداها ندارد فرق با دیروز
یک کوچه آنسوترنباید دیرتر می شد
چشمان شاد من نباید زود، ترمی شد
این روزها این چشمها دیگر پرازخوابند
شاید تو را در کوچه های خواب دریابند
تابوت شادی روی دست لحظه ها جاری
لبخند غم میگوید: ای تنها ! مرا داری
باید تو را پیدا کنم در ذهن یک عابر
بنویسمت در شعر نو مانند یک شاعر
آهسته در گوشت بگویم دوستت دارم
بعدش ببینم خوابی ومن باز بیدارم...
با تير و کمان غرورت ،
سنگ ميزنی
بر شيشه های بی قراریم...
زنگ خاطراتم را ميزنی و فرار ميکنی...
فرصتی نيست ،
فرار نکن...
معنی اين شيطنت ها را بگو .
اين بار اگر دلت در حياط قلبم افتاد ،
سراغش را نگير .
پس نميدهم
به جريمه ی تمام زنگ هايی که زدی و فرار کردی...

امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی می کند ،
مانده ام که از چی بنویسم ...!؟
از آن هایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند ، یا از تو
که همیشه حرف های مرا می خوانی ...!؟
از چه بنویسم ...!؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که
سوت و کور است ...!؟ از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان ...!؟
از خاطراتی که باتو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هیچ وقت سروده نشد ...!؟
از چه بنویسم ...!؟ از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز
برایت نسرودم ...!؟
از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم ...!؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد باهم در آن قدم بزنیم ... من دلبسته ی درختی
هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم ...
من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورا دوباره به من نشان بدهد ...
ای عشق ناگزیر من ؛
اگر قرار باشد بنویسم ، باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی ...
نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند ...!
من از اولین روز آفرینش ، چشم به راهه نگاه جذاب توام ...
کی مرا می بینی ...!؟
شب که می رسد به خودم وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت.
صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم،
رسیدن شب را بهانه می کنم.
وباز شب می رسد و صبحی دیگر....
ومن هیچ وقت نمی توانم حقیقت را بگویم.
بگذار میان شب و روز باقی بماند؛
که چقدر
دوستت دارم...

به من آموخت زندگی را...
نکته به نکته...
کلمه به کلمه...
ولی افسوس آنروز که املا داشتیم
و من تنهایی را نوشتم تنحایی...
جریمه ام کرد به یک عمر نوشتن...
و من همواره در این حسرت که چرا را عشق را آموخته بودم...!!!
بگذار یاد عاشقانه ترین دلواپسی هایم خط نخورده باقی بمانند، تا همیشه....
گفته بودم اگر نگاهم نکنی تمام شعر هایم یخ می زنند و اسیر طعنه ی ثانیه ها می شوم
حالا نمی دانم تکلیف خیس خیال و خاطره هایم بی تو چه می شود ؟
فقط خدا کند آرزوهایم در بیابان تنهایی ، با طوفان غرور تو کمرنگ نشود ، آن وقت من می مانم
و زندگی زیبایی که به دنیای چشمان تو باختم....
بغض گلایه های پر دردم را در هجوم تنهایی ، در باغ بی مهری ات ، غریبانه می شکنم
می خواهم گریه های بی صدایم را فریاد کنم؛ شایدً مرا به خاطر بیاوری...

دیدی آخرش تابستون اونقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد! ببین تو یادت نیست من
کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتم و زیرش رو امضا کردم که سرخی من از
تو و زردی تو ازمن؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان صاف سرنوشتمان زرد
کشیدند. خلاصه از قدیم و دور گفته اند و میگویند که پاییز فصل عاشقهاست من را به
این روزکه نمیدانم چه رنگی است نشاند! به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و گمان
میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد. مهم نیست
اصلا فدای سرت که یک تابستان دیگر گذشت و باز هم معجزه نشدو تو نیامدی به
قول خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده می کنیم شاید از بس رو سفید
شدیم پاییز آینده جای باران برف در سرزمینمان بارید...!!!

غربت را
حتما نباید لای الفبای شهری غریب
و یا جایی
پشت لحظه های آشنا بیابی
همین که
عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند
تو غریبی...
برگرد...
رفتی و راهی جاده ها شدی
نگاه نکردی پشت سرت
پشت غبارا گم شدی...
از ثانیه رفتنت
از لحظه آخر پر کشیدنت
نشستم پشت پنجره تنهایی...
لحظه به لحظه سرک میکشم
تو کوچه بی کسی...
منتظرم
منتظر برگشتنت...
خودت بگو کی مثل من منتظرته؟
منتظر پشیمون شدنته...
خودت بگو کی مثل من تو رو می خواد؟
کی مثل من ناز اون دل بی وفاتو میخواد...
کی مثل من گریه میکنه از نبودنت
شبا رو صبح میکنه به امید رسیدنت...
کی جون میکنه توی هر ثانیه اگه تو غم ببینی
کی دق میکنه اگه تو فقط یه ذره غصه ببینی...
خودت بگو کی؟؟؟
کی قد من دوستت داره...
کی سر میکنه لحظه هاشو باتو حتی توی خیال
کی مثل من تو رو میخواد حتی اگه تو اونو نخوای...
به حرمت خدای جفتمون قسم
به پاکی اشک چشای من قسم
کسی مثل من مجنون تو نیست...
قسم به همون خدا
کسی مثل من چشم به راه تو نیست...
برگرد...
از نوشته های خودم...![]()
با هیاهو آمدی
اما آرام و بی صدا رفتی
آنقدر آرام
که نمی دانم شب بود یا روز
زمستان بود یا بهار
اما خوب میدانم
خوب میدانم
آنقدر گریستم که در یادت غرق شدم...

نیمه شب آواره و بی حس و حال / در سرم سودای جامی بی زوار
پرسه ای آغاز کردیم در خیال / دل به یاد آورد ایام وصال
دل به یاد آورد اول بار را / خاطرات اولین دیدار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود / چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو / هم نشین و هم زبان شد با من
خسته جان بودم که جان شد با منو / نا توان بود و توان شد با من
مست او بودم زدنیا بی خبر / دم به دم این عشق میشد بیشتر
گفتمش عشقت به دل افزون شده / دل زجادوی رخت افسون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش / طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
روزگار اما وفا با ما نداشت / طاقت خوشبختی مارا نداشت
آخر این قصه هجران بودو بس/ حسرت و رنج فراوان بود و بس
بر سر پیمان خود محکم نبود / سهم من از عشق جز ماتم نبود
آن کبوتر عاقبت از بند رست / رفت و با دلدار دیگر عهد بست
عشق من از من گذشتی خوشگذر / بعد از این حتی تو اسمم را نبر
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود / عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به رود / ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد ازاین هم آشیانت هرکس است / باش با او یاد تو مارا بس است...


